شايد خنده دار باشه شايد فكر بشه دارم اغراق ميكنم بزرگنمايي ميكنم شايد هزار جور فكر بشه ...
اما ميدونم واقعا شرايط سختي رو دارم ميگذرونم !
تصور كن ... سر يه سفره نشستي ... بهترين غذاها مهيا شده... با آب و تاب از بهترين قسمت هاي غذاي بهترين در حال كشيدني... حين كشيدن هم همينطور داره بزاق دهانت تراوش ميكنه! ...
بعد يه دفعه غذارو ازت ميگيرن... چيكار ميكني ؟
واقعا در اولين برخوردت ميگي " ولش كن ! " ؟ نه نميگي... به خدا نميگي...
اين غذاست ...
اما درجه ي اعتقاد و باور كجاست ؟
به خدا اعتقاد و باور خيلي مهمه... رتبه ي اول رو داره .. وقتي مثل "برگ از درخت افتاده" باشي... هيچ اعتباري به تو نيست! نبايد نبايد نبايد بي اعتقاد بود ... اعتقاد داشته باش به بت ولي به همون اعتقاد فول داشته باش! سر سري به اعتقادي دل نبند!
چرا اينارو گفتم ! واسه اينكه چند پست اخيرم... درباره ي وبم ... همه و همه دم از باور و اعتقاد ميزنه ... سختي براش كشيدم ووو در نگاه اول..
ميشه گفت نويسنده داره همش ميگه من اينطورم من برام اين پيش اومد من برام اون پيش اومد و فلان و بهمان...
ولي نه ! تمام هدفم اينه ... اولا به خودم بفهمونم باوري رو انتخاب كردم درست يا غلط..و در آن دارم پيش ميرم... ميخوام مسيرم رو بدونم و ثبت داشته باشم و در نهايت خيلي خيلي كمرنگ به مثل خودم گفته بشه باور داشته باش! و ازش پاسداري كن ! رها نباش...
----
از ساعت حدود ۱ و نيم بامداد.. تا الانا.. هزاربار بيدار شدم خوابيدم ... خوابم نبرد كه ...
آخه امشب اوكي دادم به خواسته ي خانواده ام... اما راضيم اينبار!!!
دوست داشتم تماما باور خودم را پياده كنم و تنها اين دلم را راضي ميكرد اما الان باور خانواده را قبول كردم!
ميپرسي كم آوردم ؟ نه ! در نهايت رسيدم به اينكه من تمام تلاشم را كردم و تنها راهي كه ميتوانم براي سلامت باورم داشته باشم همين است كه اوكي دهم! اما نه به هرچي!
-----
راضيم ... به انتخابي كه كرده ام ... اگر مجازات شوم هم باز راضي به انتخابم هستم ؟ مجازات نميشوم !!! ... حالا اگر مجازات شوي چه ؟ حقم است !
قضيه از اين جا شروع ميشود باز كه !
فرصت يك روزه به من داده ميشود تا تصميم نهايي خود را اعلام كنم كه چه مسيري را ميروم...
از تك تك لحظات اين فرصت استفاده ميكنم براي پيدا كردن باور درست و افزايش آگاهيم كه براي بيان دلايلم لازم داشتم و همينطور ميتوان گفت ... افزايش دلبستگي به باوري كه ميخواهم انتخاب كنم ...
چونكه هرچه آگاهيت از باور بالا باشد ... بهتر و مسئولانه تر باور را ميپذيري و به آن عمل ميكني...
در طول روز ...بعد از چند ساعت اوليه ... بازخواستي از روند كاريم گرفته شد!
هنوز عمق وجودم آماده نبود پذيرفته بود ولي به درجه ي ايمانش نرسيده بودم ..با اين حال همان "باور ناخوشايند" براي خانواده را اعلام كردم!
طبيعتا مخالفت شد و كلي سبب تحليل روحيه ام شد ...
اما زماني به خود دادم براي بازيابي خود و دوباره تلاش كردم...
تمام هدفم اين بود كه با عمق وجودم باورم را فرياد بزنم ... باورم را دوست داشتم و ميخواستمش حتي تصور اينكه باورم محقق نشود اشكم را در مي آورد اما دلم ميخواست باور تمام ذهنم شود و دلبسته و وابسته به هيچ چيز نباشد!
ساعت هاي انتهايي شب بود و داشت فرصتم تمام ميشد.... بازخواست نهايي انجام شد ... ميشود گفت بازخواست نبود..تهديد بود! دعوا بود ! طوريكه بايد عقب ميكشيدي...
سكوت كردم... به خلوت خود رفتم ... خواستم تمام يافته هاي يك روزه ام را مرور كنم تمام خواسته هايم را مرور كنم چه ميخواهم چه راهي را دوست دارم چه راهي را بروم پشيمان ميشوم چه راهي را نروم پشيمان ميشوم ووو لازم بود فكر كنم لازم بود آنقدر قدرت پيدا كنم كه بخاطرش باورم جوونم رو فدا كنم !
فكر كردم و تصميم خود را گرفتم .... "باور ناخوشايند" خانواده را ميخواهم هرجوره! تمام دلم تمام جانم همين باور را فرياد ميزنند...
دلم را به دريا زدمو يكبار براي شخصي ديگر گفتم تا همه ي جوانب حرفم را بسنجم و مطمئن شوم كه ميتوانم عواقب همه ي كارهاي بعدي را بپذيرم اطمينان كه بر دل و جانم مستولي شد!
خيلي واضح و بي ترس و با شجاعت تمام اعلام كردم!
خيلي خوشحال بودم در موقع اعلام .. چرا كه به لحظاتي رسيدم كه تمام زندگيم را بايد مرور ميكردم...
ديدم دنيا را دوست دارم... متعلقات دنيا را دوست دارم ... عشق را دوست دارم ... اما خدا در كفه ي ديگر ترازوست ... دلم از هرچه دنيا ست خالي كردمو خدا را خواستم ....
با خود خواندم... فمن يكفر بالطاغوت و يومن بالله فقد استمسك بالعروه الوثقي...
خوشحال بودم و هستم كه واقعا قلبم از هرچه غير خدا دل بريد و فقط و فقط خدا را خواست....
اعلام كردم... برخورد خيلي خيلي بدي شد... هيچ وقت از ذهنم نميرود اين صحنه اما زيبايي برام دارد چونكه خدا را طلب ميكردمو شاد بودم...
گريه ميكردم و تنها بودم و هر اتفاق بدي را براي خودم ميديدم اما ترس نداشتم و خوشحال بودم!
تا اينكه بعد از زماني... فرصتي پيدا شد كه دوباره بررسي كنم ...
تمام زير و بم باورهايم را شرح دادمو به سكوت رساندم !!!!!!!!!!!!!!!!
تقريبا انتخاب باور خودم و باور خانواده برايم مهيا بود اما بهتر ديدم باور خانواده را بپذيرم!!!!
چرا كه رسيدم به اينكه ... پافشاري امشبم در بدترين شرايط بر روي اعتقادم...
زمينه ساز براي رشد باورهاي ديگرم هست!
اين شد كه با دل پذيرفتم باور خانواده را بپذيرم نه مطلق... شرايط گذاشتم ... شايد به شرايط گذاشته شده ام نرسم اما به خيلي چيزها رسيدم ! مطمئنم روزي در اينجا مينويسم ... از ثمرات آن با دل پذيرفتن باوري كه دوست نداشتي ولي بهترين راه بود!
خيلي خيلي خوشحالم كه بر روي باورم پافشاري كردم و بخاطرش از همه عالم دل بريدم! حتي از جونم ! حتي از عشقم ! حتي از حرمتم ! حتي از آبروم ! حتي از مقدساتم !
خداروشكر ميكنم اين رسم زندگيم است... شايد من خوشحالم و فكر ميكنم درست انتخاب كرده ام و روزي ببينم خدا روي ازم برگردانده ولي با سطح آگاهي الانم ميبينم مسير درستي را رفته ام چونكه اينطور فهميدم كه درست است! همين مهم است .. جرات انتخاب داشته باشي... و براي آن بجنگي ... و براي آن دل ببري...
اما دلم خوشه به ... ! نميدونم به خدا سپردم...
چقدر سكوت خودم برايم لذت بخش بود!
چقدر دل بريدنم از همه چيز و فقط و فقط باور را طلب كردن برايم لذت بخش بود!
چقدر پافشاري شديدم روي باورم برايم لذت بخش بود چونكه ميدانم ستون هاي اعتقادم را امروز بنا كردم!
ولي جدا چقدر برايم سكوت"ش" لذت بخش بود! لجظه اي ذهنش درگير شد ! لحظه اي مات و مبهوت ماند! لحظه اي از من داناي كل هستم پايين آمد ! من كي هستم ؟ عالم چيست ؟ خدا هست و من بنده ي اويم ؟ واي به سمت او ميروم ؟ ميدانم اين سوالات در ذهنش مرتب تكرار ميشود هر اندك زماني كه بيكار باشد اين سوالات در ذهنش مي آيد ... تلنگري بود! خيلي شيرين!!!
خدايا تو شاهد بودي كلك نبودم حيله نداشتم وووو پس خودت همه مان را هدايت كن ... به استوارترين راه ها ... و برسان ما را به "و" ...
توكلت علي الله .
دوست دارم حرفهايم را ... :)
ثبت بشه : سوره ي ابراهيم آيه ي ۲۴