تبليغاتX
اولين

اولين

زندگي من ... زندگي اي كه به تنهايي ساخته ميشود...

راه بهتر كدومه ؟

 

چندين ساعته دارم به رفتاراي اخيرم فكر ميكنم...

دوسشون ندارم...ولي از طرفي هم ميگم اين بهترين راهه...

 

نميدونم فكر ميكنم وقتي دلم ميلرزه اينچنيني... راهي كه ميرم اشتباهه... بايد راه بهتري وجود داشته باشه...

بايد فكر كنم به راه بهتري..

 

دلم ميخواست ميپريدم بغل مامي ميگفتم... ببخشيد... راه رو بلد نيستم!

اما ميگم نه فعلا جو گير نشو دختر! راه درست رو پيدا كن ... خودش ببخشيد هم هست... نه اصلا راه درست شايد ببخشيده .. ولي تا اطمينان كامل به خودت فرصت بده...

بايد درست بري.. خيلي قدم هات موثر هست در آينده ! نبايد هر قدمي برداري...

 

مامان دوستت دارم ولي ببخشيد نميگم فعلا .. چون با معلومات الانم ببخشيد بده!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 1:16  توسط پرين  | 

عاشق اعتقاداتمم...

 

ديشب دلم ميخواست حرف بزنم نشد و الان كليش يادم رفته ! :(

ولي فعلا فقط اينا رو مينويسم تا اگه شد روزي يادم اومد بنويسم...

-------

ديشب بعد حادثه اي كه برام پيش اومد... يه آن به خودم گفتم ... خوش به حالت اعتقادات زيبايي داري!

و بعدش گفتم.. خدايا شكرت كه اعتقادات زيبايي بهم دادي :*******

واقعا خداروشكر ميكنم ... خيلي اعتقاداتمو دوست دارم خيلي زيــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد...

ولي كاش باورم به خدا قوي بشه خدا خودت كاري كن قوي بشه ... تو رو فقط حي و حاضر ببينم .. پشتم به تو گرم باشه هميشه ... دلم آشوب نشه... قرص ِ قرص!

كمكم كن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 15:33  توسط پرين  | 

پناهم باش...

 

امروز ه گريه كردم...

خيلي حقايق رو امروز ميفهمم... و دلم ه ميخواهد... ناراحت ميشوم ت باشم...

يا امام رضا (ع) هستي ؟ ا كرده ام ؟ هرچي بررسي ميكنم ميگويم د ا كرده ام...

پس از شما ميخواهم همراهيم كنيد...

دلم را به شماها قرص ميكنم خودتون كمكم كنيد ... نذاريد تنها بمونم !

گاهي وقتا از خودم ميپرسم اينهمه د من كاش لااقل ل برايش باشد ... ا نكند... بعد به خودم ميگويم ل دارد... ولي فكر كنم د من بيشتر است... من بارها و بارها ج ... بارها و بارها... اما...

دلم ميسوزد... خدايا خودت كمك كن ! فقط خودت ...

واقعا نميدونم ا يا د است چون از آ خبري ندارم اما تو ميداني.. ادامه ي ر را به تو مسپارم... صبر براي ن را از تو ميخواهم .. كمك را از تو ميخواهم همه و همه را ..

خواهش ميكنم تنهام نگذار... من جز تو كسي رو ندارم... اي پناه بي پناهان...اي عزت دهنده ي ذليلان ... خودت آبرويم و عزتم رو حفظ كن ... خداااااااا همه اينطورين ؟ اينطور كه من ديدم همه اينطور مواقع ش ولي من بازم غ !!! خودت كمك كن...

خواهش ميكنم .

الهي آمين...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 15:10  توسط پرين  | 

همينطوري ها ...

 

هميشه بي طاقت بودم! فقط يادمه يه بار در كل زندگيم صبر كردم و نتيجه گرفتم!

فيلم "دلشكسته" رو بعد مدتها اتفاقي ديدم...

دلم برا مامانم سوخت.

مامان منم دردش گرفته منو عليرضا ميخواد ببره.. دلم ميسوزه چرا دركش نكردم ؟!

 

الان داشتم خاطراتمو مرورميكردم.. پست هاي پويامو ميخووندم واقعا چه دوراني رو گذروندم! واقعا!

 

زندگي چه بالا پاييني هايي داره...

 

يه ساعت پيش چه غمي منو گرفت.. حس ميكنم ؟ ميشه ! من توسل كردم خب.. كارت مينويسم... گريه ميكنم نماز ميخوونم ... ميشه .. دلم نميخواد دلت بگيره آ . ق .‌ ا

 

وقتي اشتباه شناخته بشي خيلي سخته برات تحملش... ميگم يه بار در زندگيم صبر كردم همين بود! اشتباه شناخته شدمو واقعا توضيحي ندادم! بعد مدت يك يا دوماهه!!!! (تحمل اين زمان برا من عجيبه ) خودشون فهميدند اشتباه شده...

الانم حسم اينه... سكوت ميكنم ... ديگه دوست ندارم توضيح بدم.. ميشه ؟ الهي آمين...

 

خودمو دوست دارم به خاطر وفاداريم. محبتم. دوست داشتنم.

مغرور نيستم.. صفاتي كه در خودم ميبينمو هديه نه مرحمت خدا به خودم ميبينم يه جور شكر ميكنم !

 

خداااااا ميدوني چي ميگم... خودت حل كن برام...

 

 

خداااااا خيلي... خودت محافظت كن... مهر..

خدااااااا ب...

دوستت دارم خداجون... تنها پناه مي...

خدااااااا يه چيز بگم ؟ اين روزا دلم برا بابام خيلي تنگ شده.. خدا چطور ميشه آخه بابايي بچه شو فراموش كنه ؟ هااااااااان ؟ اونم تك فرزندشو... خدااا موقع ازدواج هم حتي يادي ازش نگيره ... خدااااا من دلم ميخواد فراموشش كنم  نميتونم...

خدا همش دلم ميگيره ياد بي حرمتي به م. مي افتم ... خب خيلي برام سختي كشيده... يه كاري كن ديگه... كي ميدونه آخه كي ميدونه ... خدا ميشه به دعاي هميشم يه بار جواب بدي ؟

خداااااا دوست دارم كه تنها تو به من وفا كردي.. حتي وقتايي كه من به تو وفا نكردم...

 

يا امام رضا (ع) ميدوني چقدر دلم تنگ شده ؟ ميدوني ؟ زياد وقتتو نميگيرما... همينطوري دوست دارم جاده ي مشهد رو طي كنم و بيام خيابون بارگاه گنبد طلايي رو ببينمو برگردم!

 

و حضرت معصومه (س) بازم غريب شدم.. كمكم كنيد.

دلم براي پاكي ها تنگ شده...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 4:19  توسط پرين  | 

دوست داشتن !

 

خيلي سخته دو نفر رو دوست داشته باشي...

قبولش برا خودت اصلا سخت نيست ... قبولش براي خودشون سخته !!!!

امروز فهميدم و ناراحت شدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 18:38  توسط پرين  | 

يه صلوات ميفرستين ؟

 

امروز برام خيلي سخت گذشت.. من منع شدم !!!

براي اولين بار ... در زندگيم ... از خواسته اي كه همه ميدانند به قدر زندگيم برايم اهميت دارد، افتادم...

-----------------

دو روز است عذاب وجدان بدي گرفته ام... قضاوت زودهنگام بدي كرده ام ... در مقابل خوبي هاي مادرم با اين قضاوتم به شدت شرمنده شده امو عذاب وجدان بدي گرفته ام!

همش ميخواهم بهش بگويمو خلاص شوم.. اما حتي گفتنش هم خلاصم نميكند...

بهم ميگويند استغفار كن ! نميفهمم يعني چي ؟

قضاوتي كرده امو ذهنيت را راجع به او خراب كرده امو بشينم استغفار كنم كه چي ؟؟!

دلم صلوات ميخواهد...

ميشه هركي اينجا مياد يه صلوات بفرسته ؟ ممنون ميشم.. منم همينطور ميفرستم تا اين عذاب وجدان رها بشم...

--------------------

دلم براي مادرم ميسوزد واقعا... خيلي بهم خوبي كرده و ميكند و باز نميتوانم زحماتش را جبران كنم و فقط برايش بار اضافه اي هستم !!!

خودش ميگويد همين كه موفق باشي بهترينهاست برايم اما كو موفقيت ديگر ؟!

خدايا خودت كمك كن هم بتوانم زحمات مادرم را جبران كنم هم ذهنيت را راجع بهش خراب كرده ام درست شود.. الهي آمين..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 22:35  توسط پرين  | 

چه آرامشي ...

 

خدايا شكرت كه آرامش دارم... آدم نگران و مضطربي هستم ! همش پيش بيني آينده رو ميكنمو آرووم و قرار رو از خودم ميگيرم... ولي چندساعتي است آرامم!!!

به شدت عجيبه به شدت ... خدايا شكرت...

خوب برنامه هاي آينده ام رو از هر لحاظ بررسي كردم و راهكار برايشان چيدم و به دنبال راهكارها رفتمو به نتيجه رسيدم و اينك تنها اقدامم توكل به خدا بود كه انجام شد و آرامم!!!

خدايا شكرت...

از ساعت ۲۰ تا ۲۳ حدودا...

------------------------------------------

الان...

خدايا خودت ميدوني كه بد نرفتم در زندگيم... متوقع نيستم كه چون بد نرفتم خوبي برايم باشد...

اما ... جدا خود را آنگونه نميبينم كه چون بد رفتم بد ببينم ...

فقط ازت ميخواهم ...

ربنا آتنا في الدنيا حسنه و في الاخرة حسنه و قنا عذاب النار....

خدايا به تو دلسپردم ... تا ميتوانستم از عقل خود استفاده كردم بيشتر از اين واقعا نميدانم ... همه چي را به خودت سپردم! همه چي...

 

دلم ميگيرد... دلم ميگيرد...

مادر پاكي ها ب ف ر !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 2:44  توسط پرين  | 

واي چقد بد بود :(

 

به خاطر ترس زياديم... باور اينكه عشقم شايد برام نشه...

به خاطر فكراي منفيم...

 

داشتم عشقمو از دست ميدادم!!!

فكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ كن...

 

خدايا شكرت دوباره عشقمو بدست اووردم... ميمردم! داشتم اداي زنده ها رو در مي اووردم! واقعا...

الحمدلله الرب العالمين...

صبوري - فكر مثبت - توكل به خدا در من كمرنگه ... تلنگر شديد امشب !

اينقدر قوي بود كه فقط منو به تغيير وادار كرده!

 

ماشاءالله لاحول  و لا قوه الا بالله العلي العظيم...

 

تو براي مني زود يا دير ... خدا خواسته... هم نفس قسمت من!

دوستت دارم...:*************

 

باز يقين اووردم به درستي انتخابم! مثل باباي مهربون! داشتي دلداريم ميدادي... لحن صدات يادم نميره!

ممنونم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 23:21  توسط پرين  | 

مگه میشه ؟!!!

 

داداش كوچيكم همش موقعي كه ميگم درس بخوون و ميره درس بخوونه  ميگه !

" همش دلم ميترسه نمره ام بد شه !!! "

و هربار از اين حرفش حرصم در مياد و ميگم ...

 " مگه ميشه درست درس بخوووني و تلاش كني و بعد موفق نشي ؟!!! "

 

با ته دل ميگمو اصلا شكي در حرفمم ندارما...

اما نميدونم چرا اين حرفو تعميم نميدم؟! در موقعیت های دیگه هم که قرار میگیرم این حرفو نمیزنم ؟! چرا همش منم میگم دلم میترسه میترسه !!!

 

---------

چقدر  احوال این روزام بده ... چقدرررر... تنهای تنهام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 15:20  توسط پرين  | 

"و" همه آرزومه ...

 

شايد خنده دار باشه شايد فكر بشه دارم اغراق ميكنم بزرگنمايي ميكنم شايد هزار جور فكر بشه ...

اما ميدونم واقعا شرايط سختي رو دارم ميگذرونم !

تصور كن ... سر يه سفره نشستي ... بهترين غذاها مهيا شده... با آب و تاب از بهترين قسمت هاي غذاي بهترين در حال كشيدني... حين كشيدن هم همينطور داره بزاق دهانت تراوش ميكنه! ...

بعد يه دفعه غذارو ازت ميگيرن... چيكار ميكني ؟

واقعا در اولين برخوردت ميگي " ولش كن !  " ؟ نه نميگي... به خدا نميگي...

اين غذاست ...

اما درجه ي اعتقاد و باور كجاست ؟

به خدا اعتقاد و باور خيلي مهمه... رتبه ي اول رو داره .. وقتي مثل "برگ از درخت افتاده" باشي... هيچ اعتباري به تو نيست! نبايد نبايد نبايد بي اعتقاد بود ... اعتقاد داشته باش به بت ولي به همون اعتقاد فول داشته باش! سر سري به اعتقادي دل نبند!

چرا اينارو گفتم ! واسه اينكه چند پست اخيرم... درباره ي وبم ... همه و همه دم از باور و اعتقاد ميزنه ... سختي براش كشيدم ووو در نگاه اول..

ميشه گفت نويسنده داره همش ميگه من اينطورم من برام اين پيش اومد من برام اون پيش اومد و فلان و بهمان...

ولي نه ! تمام هدفم اينه ... اولا به خودم بفهمونم باوري رو انتخاب كردم درست يا غلط..و در آن دارم پيش ميرم... ميخوام مسيرم رو بدونم و ثبت داشته باشم و در نهايت خيلي خيلي كمرنگ به مثل خودم گفته بشه باور داشته باش! و ازش پاسداري كن ! رها نباش...

 

----

از ساعت حدود ۱ و نيم بامداد.. تا الانا.. هزاربار بيدار شدم خوابيدم ... خوابم نبرد كه ...

آخه امشب اوكي دادم به خواسته ي خانواده ام... اما راضيم اينبار!!!

دوست داشتم تماما باور خودم را پياده كنم و تنها اين دلم را راضي ميكرد اما الان باور خانواده را قبول كردم!

ميپرسي كم آوردم ؟ نه ! در نهايت رسيدم به اينكه من تمام تلاشم را كردم و تنها راهي كه ميتوانم براي سلامت باورم داشته باشم همين است كه اوكي دهم! اما نه به هرچي!

-----

راضيم ... به انتخابي كه كرده ام ... اگر مجازات شوم هم باز راضي به انتخابم هستم ؟ مجازات نميشوم !!! ... حالا اگر مجازات شوي چه ؟ حقم است !

قضيه از اين جا شروع ميشود باز كه !

فرصت يك روزه به من داده ميشود تا تصميم نهايي خود را اعلام كنم كه چه مسيري را ميروم...

از تك تك لحظات اين فرصت استفاده ميكنم براي پيدا كردن باور درست و افزايش آگاهيم كه براي بيان دلايلم لازم داشتم و همينطور ميتوان گفت ... افزايش دلبستگي به باوري كه ميخواهم انتخاب كنم ...

چونكه هرچه آگاهيت از باور بالا باشد ... بهتر و مسئولانه تر باور را ميپذيري و به آن عمل ميكني...

در طول روز ...بعد از چند ساعت اوليه ... بازخواستي از روند كاريم گرفته شد!

هنوز عمق وجودم آماده نبود پذيرفته بود ولي به درجه ي ايمانش نرسيده بودم ..با اين حال همان "باور ناخوشايند" براي خانواده را اعلام كردم!

طبيعتا مخالفت شد و كلي سبب تحليل روحيه ام شد ...

اما زماني به خود دادم براي بازيابي خود و دوباره تلاش كردم...

تمام هدفم اين بود كه با عمق وجودم باورم را فرياد بزنم ... باورم را دوست داشتم و ميخواستمش حتي تصور اينكه باورم محقق نشود اشكم را در مي آورد اما دلم ميخواست باور تمام ذهنم شود و دلبسته و وابسته به هيچ چيز نباشد!

ساعت هاي انتهايي شب بود و داشت فرصتم تمام ميشد.... بازخواست نهايي انجام شد ... ميشود گفت بازخواست نبود..تهديد بود! دعوا بود ! طوريكه بايد عقب ميكشيدي...

سكوت كردم... به خلوت خود رفتم ... خواستم تمام يافته هاي يك روزه ام را مرور كنم تمام خواسته هايم را مرور كنم چه ميخواهم چه راهي را دوست دارم چه راهي را بروم پشيمان ميشوم چه راهي را نروم پشيمان ميشوم ووو لازم بود فكر كنم لازم بود آنقدر قدرت پيدا كنم كه بخاطرش باورم جوونم رو فدا كنم !

فكر كردم و تصميم خود را گرفتم .... "باور ناخوشايند" خانواده را ميخواهم هرجوره! تمام دلم تمام جانم همين باور را فرياد ميزنند...

دلم را به دريا زدمو يكبار براي شخصي ديگر گفتم تا همه ي جوانب حرفم را بسنجم و مطمئن شوم كه ميتوانم عواقب همه ي كارهاي بعدي را بپذيرم اطمينان كه بر دل و جانم مستولي شد!

خيلي واضح و بي ترس و با شجاعت تمام اعلام كردم!

 خيلي خوشحال بودم در موقع اعلام .. چرا كه به لحظاتي رسيدم كه تمام زندگيم را بايد مرور ميكردم...

ديدم دنيا را دوست دارم... متعلقات دنيا را دوست دارم ... عشق را دوست دارم ... اما خدا در كفه ي ديگر ترازوست ... دلم از هرچه دنيا ست خالي كردمو خدا را خواستم ....

با خود خواندم... فمن يكفر بالطاغوت و يومن بالله فقد استمسك بالعروه الوثقي...

خوشحال بودم و هستم كه واقعا قلبم از هرچه غير خدا دل بريد و فقط و فقط خدا را خواست....

 

اعلام كردم... برخورد خيلي خيلي بدي شد... هيچ وقت از ذهنم نميرود اين صحنه اما زيبايي برام دارد چونكه خدا را طلب ميكردمو شاد بودم...

 

گريه ميكردم و تنها بودم و هر اتفاق بدي را براي خودم ميديدم اما ترس نداشتم و خوشحال بودم!

 

تا اينكه بعد از زماني... فرصتي پيدا شد كه دوباره بررسي كنم ...

تمام زير و بم باورهايم را شرح دادمو به سكوت رساندم !!!!!!!!!!!!!!!!

تقريبا انتخاب باور خودم و باور خانواده برايم مهيا بود اما بهتر ديدم باور خانواده را بپذيرم!!!!

 

چرا كه رسيدم به اينكه ... پافشاري امشبم در بدترين شرايط  بر روي اعتقادم...

 زمينه ساز براي رشد باورهاي ديگرم هست!

اين شد كه با دل پذيرفتم باور خانواده را بپذيرم نه مطلق... شرايط گذاشتم ... شايد به شرايط گذاشته شده ام نرسم اما به خيلي چيزها رسيدم ! مطمئنم روزي در اينجا مينويسم ... از ثمرات آن با دل پذيرفتن باوري كه دوست نداشتي ولي بهترين راه بود!

خيلي خيلي خوشحالم كه بر روي باورم پافشاري كردم و بخاطرش از همه عالم دل بريدم! حتي از جونم ! حتي از عشقم ! حتي از حرمتم ! حتي از آبروم ! حتي از مقدساتم !

 

خداروشكر ميكنم اين رسم زندگيم است... شايد من خوشحالم و فكر ميكنم درست انتخاب كرده ام و روزي ببينم خدا روي ازم برگردانده ولي با سطح آگاهي الانم ميبينم مسير درستي را رفته ام چونكه اينطور فهميدم كه درست است! همين مهم است .. جرات انتخاب داشته باشي... و براي آن بجنگي ... و براي آن دل ببري...

اما دلم خوشه به ... ! نميدونم به خدا سپردم...

 

چقدر سكوت خودم برايم لذت بخش بود!

چقدر دل بريدنم از همه چيز و فقط و فقط باور را طلب كردن برايم لذت بخش بود!

چقدر پافشاري شديدم روي باورم برايم لذت بخش بود چونكه ميدانم ستون هاي اعتقادم را امروز بنا كردم!

ولي جدا چقدر برايم سكوت"ش" لذت بخش بود! لجظه اي ذهنش درگير شد ! لحظه اي مات و مبهوت ماند! لحظه اي از من داناي كل هستم پايين آمد ! من كي هستم ؟ عالم چيست ؟ خدا هست و من بنده ي اويم ؟ واي به سمت او ميروم ؟ ميدانم اين سوالات در ذهنش مرتب تكرار ميشود هر اندك زماني كه بيكار باشد اين سوالات در ذهنش مي آيد ... تلنگري بود! خيلي شيرين!!!

 

خدايا تو شاهد بودي كلك نبودم حيله نداشتم وووو پس خودت همه مان را هدايت كن ... به استوارترين راه ها ... و برسان ما را به "و" ...

توكلت علي الله .

دوست دارم حرفهايم را ... :)

 

 

ثبت بشه : سوره ي ابراهيم آيه ي ۲۴

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 2:48  توسط پرين  |